؟
باید حدس می زدم. باید فکرش را می کردم. باید می دانستم همیشه وقتی این فکر ها به سرم می زند اتفاق می افتد. باید....
چه خوب است که قضا و قدر اختراع شده. چه خوب است که آدم بتواند خودش را
تبرئه کند. که فکر های آدم یک مشت چیز بی خاصیت و بی مصرف بیشتر نباشند.
ها؟
حالا همه کاری که می کنم این است که به خودم بقبولانم که اگر من پیش بینی
اش نمی کردم،اگر من نگفته بودم، اگر من خیال بافی نکرده بودم....بعد
دوباره ته دلم خوشحال می شوم که ایندفعه هم گذشت، حالا کو تا وقتی دیگر
و...بعد سریع زبانم را گاز می گیرم...بعد به خودم دلداری می دهم که کم کم عادی می شود......بعد ازین که به طرز هراس انگیزی به بیخیالی....
می گیرم بخوابم تا خستگی این چند روزه را جبران کنم؛ انگار خستگی قاتلی که از صحنه حادثه بر می گردد!
2
نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 2:46  توسط محدثه هدایتی
صدا کن مرا، صدای تو خوبست...
هر روز دم غروب یک صدای هفت-هشت ساله ی خوشحال زیر پنجره ی اتاقم جیغ می کشد:
«محــدثـــــــــــه!»
می روم پشت پنجره. رویش به طرف من نیست.
بعد می بینم از سمت نگاهش یک دختر بچه ی خندان تپلی ظاهر می شود.
بعد بازی می کنند، جیغ می کشند، می خندند و صدایشان گوشم را پر می کند.
من بر می گردم سر جایم و آرزو می کنم دفعه ی بعد که پنجره را باز می کنم کسی آن پایین منتظر من
باشد....
2
نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387ساعت 20:10  توسط محدثه هدایتی
|
صید قزل آلا با فوامیل!
خانواده ، يعني آنهایی که فرمول ژنتیکی و ساختاری مشابهی باهاشان داری
دوست ، یعنی آنهایی که علایق و سلایق و احساسات و ....ازین چیزهای مشابهی باهاشان داری
اما فلسفه ی «فامیل» را هیچ وقت درک نکردم! فامیل یعنی آنهایی که چی؟؟
2
نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 16:11  توسط محدثه هدایتی
|
در راستای تمام شدن امتحانات
حالا انقدر کتاب می خوانم تا بمیرم!
2
نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 14:4  توسط محدثه هدایتی
|
چه فكر نازك غمناكي!...
از
سايت نادر ابراهيمي:
«....
بیماری اش آرام آرام در حال بهبود است.
امید كه بتواند انبوه كارهای ناتمامش را
كه شامل تحقیقات، داستانهای بلند و كوتاه
و فیلمنامه می شود، به پایان برساند....»
نمي دانم.
حالا كه آدم اين را مي خواند ...
پ.ن: كلي حرف داشتم به بهانه رفتن نادر ابراهيمي، به بهانه مرگ!...
گاهان همه حرف هايي كه مي خواستم بزنم را يك جا زد!
2
نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 18:59  توسط محدثه هدایتی
|
هان! ای جنون محض مطنطن که می چکی...
این روزها
خدا هم از آفریدنم پشیمان است
نگاهش که می کنم
نماز وحشت می خواند!
2
نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 13:45  توسط محدثه هدایتی
|
چگونه کودکان را تربیت کنیم
خانم همسایه ما خیلی با ما صمیمی است و روزی 5-4 بار به منزل ما تشریف فرما می شود و فقط برای ناهار و شام به خانه بر می گردد. خانم همسایه یک عرفان 4-3 ساله دارد و چون می داند که من خیلی بچه دوست دارم او را هی می آورد تا با هم بازی کنیم!! یک بار در حالی که عرفان در اتاق ما در حال بازی بود دوست ما زنگ زد و ما اشتباها عصبانی شده و به او «یابو!» گفتیم!! (فکر نکنید ما بی ادب هستیم،خودمان الان از این کار پشیمانیم!)
دقایقی بعد:
خانم همسایه: عرفان، بیا بریم دیگه
عرفان: من نمی آم! یابو!!
خانم همسایه با چشمان گرد شده مرا نگاه می کند
*چند روزی است که دیگر خانم همسایه و عرفان به خانه ی ما نمی آیند.
2
نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت 12:55  توسط محدثه هدایتی
|
این روزها که می گذرد ، هر روز....
« چه معنی دارد
کتاب غیر درسی را یواشکی لای جزوه ها پنهان کردن و دور از چشم مام گرام لذتی ممنوع
را ، ولو به قدر لحظه ای، چشیدن! چه معنی دارد با صدای ناهنجار ویولن مشام جان
همسایگان را آزردن! چه معنی دارد جوگیر شدن و روی پشت بام ، زیر نور ماه ، حافظ خواندن! چه معنی دارد با استدلال های بی سروته دین و زندگی، که هر چه باشد یک کتاب «درسی» است، مخالف بودن! چه معنی دارد از ادبیاتی که هیچ چیزش به ادبیات نمی ماند متنفر بودن! چه معنی دارد بی حوصله بودن و کل روز روی یک تکه کاغذ بی هدف خط خطی کردن و غرق تخیلات فانتزی شدن!
چه معنی دارد وقت گرانقدر را پای اینترنت و «پیامک!» و هزار کوفت و زهرمار
دیگر ریختن! چه معنی دارد حتی یک لحظه بدون فکر کردن به امتحانات نهایی زیستن!! »
اینها را تجربه های دیگران می گوید و چون دیگران، دیگران هستند حتما راست می
گویند.
من درس می خوانم.من به شکل جزوات درسی در می آیم. من
تمام روز به امتحانات فکر می کنم. من شبها کابوس نهایی می بینم. اینطوری دیگران از
من راضی می شوند. دیگران می دانند که چه باید کرد، من نه. من باید اختیارم را دست دیگران بسپارم. باید به
جای اینکه «من» باشم چکیده ای از تجارب دیگران باشم. هر چه باشد دیگران، دیگرانند.
از ما بهترانند. همه کارشان روی اصول و قواعد است. حتی عدس پلو پختن شان. من حق
ندارم با بقیه فرق داشته باشم. حق ندارم موجودیت مستقل داشته باشم؛ خودم تصمیم
بگیرم؛ خودم بهتر از هر کسی خودم را بشناسم...من درس می خوانم تا در آینده فردی
موفق باشم و به دیگران خدمت کنم .
2
نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 0:52  توسط محدثه هدایتی
|