بنشین
وقتی نمانده؛
شش ماه دیگر شب می شود و
هنوز سیر ندیده امت
-------------------------
نرو!
گیرم سپیده سر زده باشد
شش ماه شب
برای ریشه دواندن در تن تو
کافی نیست؟
«محدثه هدایتی»
این مردهای شاعر لعنتی
همه خوب می دانند
چطور باید زنی را دوست داشت
که من نیستم
«محدثه هدایتی»
هی وانمود کن
حواست
جای دیگری ست
من،
اشکهایم را
قطره قطره
توی دلم جمع می کنم
سیل که مرا با خود برد
شعرهایت
همه بی نام می شوند
«محدثه هدایتی»
پائین می آید یک زن تنها
از پله های خسته ی محضر
گم می شود کم کم بخار چای
توی هوای تیره ی آذر
دارم برایت شعر می بافم
از یک کلاف ِ ...حرف اما نیست
اخبار می گوید هوا سرد است
هی پشت شیشه برف..اما نیست
دنبال ردی از تو می گردم
در فکرهای پیچ در پیچم
انگار باید باورم می شد
که توی رویاهای تو هیچم
من داشتم از بغض می مردم
تو فکر می کردی که من سردم
من نوزده پائیز جنگیدم
تو فکر کردی زندگی کردم
پائین می آید یک زن ِ تنها
از نردبان ِ ذهن ِ آشوبم
باید برایت از چه بنویسم؟
چیزی که...خب...چیزی که...
نه، خوبم :)
«محدثه هدایتی»
هر هشت ساعت
یک بار
به تو فکر می کنم؛
شاید
سردرد این قرص ها را
تسکین داده باشم
ســــقــــــوـــط از دل یک کهکشان پر از پرتو
به بی ترانگی ِ روزهای بعد از تو
به رفت و آمد ِ انــدوه از یسار و یمین
به خوابکاه ترین تخت های روی زمین
به بغض واقعی و خنده های پوشالی
به چای ِ ساعت ِ ده، بعد ِ شیمی ِ آلی
به حلقه ی فنولی روی هیتر ِ برقی
به هیزی ِ دو نگهبان دم ِ در ِ شرقی
به گیر دادن ها از فشار ِ بیکاری
شما با فاطی کماندو چه نسبتی داری؟
به مـن، توهـمِ تـو، چــاربـاغ، وراجی..
به خنده ی متلک ها که " چِد شد آباجی؟"
به حرف های پر از درد ِ در هم و برهم
"کسی که رفت نمی شه دوباره...."
-می فهمم!
به دست هاش که دست ِ تو را نمی فهمد
و عشق هم که ببین، دکترا نمی فهمد!!...
به اشک هام، به دلگیری از زمین و زمان
به عشقبازی من با غروب نقش جهان..
فقط همین! که به جز دور ِ باطلی از درد...
نخند! جدی: با زندگی چه باید کرد؟
سقوط می کنی و
خرد می شوی و
همین!
به جای این دلتنگی فقط سه نقطه بچین...
«محدثه هدایتی»
با
"میم ِ مالکیت"
که صدایت می کند
راضی نیستم
«محدثه هدایتی»
بازم همین حرفای معمولی:
دنیا بده، داغونه، بی رحمه
هفتاد میلیون آدم و انگار
حتی یکی من رو نمی فهمه
می بینمت، دنیام عوض می شه:
(حالا یه جور ِ دیگه غمگینم)
من بوف کورم، باشی اما از
صد فرسخی هم نور و می بینم
"اونجا چراغی روشنه" اما
من گیر کردم توی خاموشی
تو می ری و من بغض می بارم
پشت ِ حصارای فراموشی
هی غرق می شی توی تنهایی
از کوله بار غصه سنگینی
هفتاد سالت هم شه می دونم
گاهی منو تو خواب می بینی
می شینم و کابوس می بافم
فردای بی تو؟ فکرشم شومه!
دنیای من سرتاسر آشفته
دنیای تو انگار...
آرومه؟!
«محدثه هدایتی»
یک عمر
برای آمدنت شعر می گفتم؛
حالا که دیر آمده ای
چه بگویم؟
«محدثه هدایتی»