« چه معنی دارد
کتاب غیر درسی را یواشکی لای جزوه ها پنهان کردن و دور از چشم مام گرام لذتی ممنوع
را ، ولو به قدر لحظه ای، چشیدن! چه معنی دارد با صدای ناهنجار ویولن مشام جان
همسایگان را آزردن! چه معنی دارد جوگیر شدن و روی پشت بام ، زیر نور ماه ، حافظ خواندن! چه معنی دارد با استدلال های بی سروته دین و زندگی، که هر چه باشد یک کتاب «درسی» است، مخالف بودن! چه معنی دارد از ادبیاتی که هیچ چیزش به ادبیات نمی ماند متنفر بودن! چه معنی دارد بی حوصله بودن و کل روز روی یک تکه کاغذ بی هدف خط خطی کردن و غرق تخیلات فانتزی شدن!
چه معنی دارد وقت گرانقدر را پای اینترنت و «پیامک!» و هزار کوفت و زهرمار
دیگر ریختن! چه معنی دارد حتی یک لحظه بدون فکر کردن به امتحانات نهایی زیستن!! »
اینها را تجربه های دیگران می گوید و چون دیگران، دیگران هستند حتما راست می
گویند.
من درس می خوانم.من به شکل جزوات درسی در می آیم. من تمام روز به امتحانات فکر می کنم. من شبها کابوس نهایی می بینم. اینطوری دیگران از من راضی می شوند. دیگران می دانند که چه باید کرد، من نه. من باید اختیارم را دست دیگران بسپارم. باید به جای اینکه «من» باشم چکیده ای از تجارب دیگران باشم. هر چه باشد دیگران، دیگرانند. از ما بهترانند. همه کارشان روی اصول و قواعد است. حتی عدس پلو پختن شان. من حق ندارم با بقیه فرق داشته باشم. حق ندارم موجودیت مستقل داشته باشم؛ خودم تصمیم بگیرم؛ خودم بهتر از هر کسی خودم را بشناسم...من درس می خوانم تا در آینده فردی موفق باشم و به دیگران خدمت کنم .